We try to send you daily short and informative stories, excerpts from books and pure and valuable words.
This channel is part of the discussion
داستان کوتاه appears in 4 event pages on TGListهنگام شب دوباره باران سختی شروع به باریدن گرفت و باد شدیدی وزید که صدای آن را میشد از پشت پنجره شنید.جانسی آن روز خواهشکنان گفت: «کرکره را بالا بکش!»آن برگ هنوز بر سر جایش بود.مریض آن را با دقتی تمام نگاه کرد و آنگاه گفت:«سو!چیزی این برگ را به دیوار نگه داشته است تا به من…
حدودا پنجاه ساله بنظر میرسید . سبیلش از دوطرف نازک شده بود و تاب خورده بود. کلاه لبه داری به سرش بود. با دیدن من لبه کلاهش را به علامت احترام تکانی داد. فورا سلام کردم . پرسید" سرکار میروید" گفتم" بله " گفت" با خودتان چتر بردارید. هوا ابریست. حتما باران میبارد." لبخندی زدم و…
" مشکل " 💎ـحالا باید دیگه خوشحال باشی که همراه زندگيتو پيدا کردی. سعی کن شب و روز باهاش بخندی و شاد باشی. اینها را شاهده به دوستش رضيه گفت. رضيه جواب داد: -تو درست ميگی اما ... شاهده حرفش را قطع کرد: -اما و اگر رو ول کن، فراموش کن که قبلا ازدواج کردی و دو سال بعد از عروسيت…
💎من جمعش کردم او همیشه با اطمینان حرف میزد. انگار جهان هم اگر نظر دیگری داشت، بهتر بود اول با او هماهنگ میکرد. میگفت: «اگر کار جدی شود، خودم جمعش میکنم.» و طوری میگفت که آدم ناخودآگاه منتظر میماند ببیند این “جمع کردن” دقیقاً چه شکلی دارد. دخترش چیزی نمیگفت. نه از سر…